تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
دور از همه مردم شده ام در خودم امشب (قیصر امین پور) 
راننده تاکسی داشت با آقای بغل دستش درباره روزگار قدیم صحبت می کرد.

آقای بغل دستی راننده مدام داشت از این ور و اون ور تعریف می کرد که آره تو خیابون پهلوی یه مغازه بود که چی شد و اون گاراژه ...

بعد هم با یه حسی گفت که آره اون موقع ها اینطوری نبود که هر کی از هرجایی بیاد تهران.

تهرونی، تهرونی بود... تهرونی بودن حساب و کتاب داشت، معلوم بود، اصلا تهرونیا لهجه خودشونو داشتن...

راننده ازش پرسید واقعا بچه تهرانی؟

گفت نه اما بچه که بودم اومدم تهران...!

راننده گفت حالا چیکار می کنی؟

گفت بیست و پنج - شیش سالی می شه که از تهران رفتم...!

***

نمی دونم  چرا نمی تونم این حس و حال خلق الله رو بفهمم. هیچ دلیلی براشون پیدا نمی کنم.

تو می دونی چرا دروغ می گن...؟

چرا خودشونو یه جور دیگه نشون می دن...؟

چرا بقیه رو بازی می دن...؟

چرا...؟

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 30 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها
اگر دست دل ما را نگیری / تموم کار و بار ما تباهه (قیصر امین پور) 
اَللَّهُمَّ لاَ أَجِدُ لِذُنُوبِى غافِراً

خدایا!

هیچ کسی رو پیدا نمی کنم که بتونه گناهامو ببخشه...

وَلاَ لِقَبَائِحِى سَاتِراً

هیچ کسی رو هم نمی تونم پیدا کنم که زشتیامو پنهون کنه...

وَلاَ لِشَىْء مِنْ عَمَلِىَ الْقَبِيحِ بِالْحَسَنِ مُبَدِّلاًّ

خدای من!

هیچ کسی هم نیست که بدیامو تبدیل به خوبی کنه...

غَيْرَكَ

جز تو...

خدای خوب!

کیو می تونم پیدا کنم که گناهامو ببخشه،

زشتیامو نشون هیچ کسی نده،

تازه بدیامم تبدیل به خوبی کنه،

جز تو؟

چقدر بزرگ و خوبی تو،

خدا...!

لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ وَبِحَمْدِكَ

واقعا که هیچ خدایی جز تو نیست،

به خودت قسم که هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه مثل تو باشه...

تو پاکتر از هر چیز و هر کسی هستی،

شکرت خدا.

ممنونم که تو رو دارم...

ظَلَمْتُ نَفْسِى...

خدایا!

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 27 بهمن1386 | موضوع: طلبگی به سبک خودم
مردمی که نامهایشان/ جلد کهنه شناسنامه هایشان/ درد می کند (قیصر امین پور) 
دیشب تو فرودگاه به یه نتیجه جالب رسیدم. این که فرقی نمی کنه کی باشیم و چه وسیله ای سوار می شیم. مهم اینه که همیشه سعی می کنیم فرهنگ خاص خودمونو داشته باشیم و حفظش کنیم.

وسیله نقلیه از هر نوعش که می خواد باشه برامون فرقی نداره. موتور، ماشین، اتوبوس، BRT، مترو، هواپیما و خلاصه هرچی که باشه ما باید به سبک و سیاق خودمون سوار شیم...

احتمالا اگه تا چند سال دیگه به همت دانشمندای محترممون خلق الله مریخ هم برن، باز هم حکایت همینه که هست...

دلم برای حاج آقای زائری تنگ شده که بیاد و بگه همه چیمون به هم میاد!

گفتم حاج آقای زائری، یادم افتاد که چند وقته می خوام یه پست جدید براش بذارم. شاید به زودی.

دعاش کنید و دعام کنین...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 17 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها
یک لحظه هم نمی شود اینجا / نفس کشید! (قیصر امین پور) 
توی این اتاقی که من می شینم، بغل دستم یه پنجره است که پشتش یه درخت کاج بزرگ و پر از برفه...

تو این چند روزه هربار که این کاج بیچاره، شونه هاشو می تکونه و برفاشو می ریزه، دوباره یه برف دیگه میاد و ...

چند روزی هم هست که همایون شجریان تو کامپیوتر ما جا خوش کرده و مدام داره برای خودش می خونه که به کسی دل نبسته و کسی هم به اون دل نبسته و از این حرفا... همش هم می گه:

به من که سوختم از داغ مهربانی خویش

فراغ و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد

شما بودین تو این حال و هوا چیکار می کردین؟

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 14 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها
مرا/به جشن تولد/فرا خوانده بودند/ چرا/ سر از مجلس ختم/ در آورده ام؟ (قیصر امین پور) 
امشب با زور رفتم مجلس ختم یه بنده خدایی

یه سالن بود که همه مثل چلوکبابی روبروی هم نشسته بودن و در حین خوردن میوه به صحبتای واعظ خوش تیپ و کت شلواری مراسم که پشت سرشون روی سن داشت حرف می زد گوش می دادن...

بعد هم که آقای مداح خوش تیپ رفت روی سن و مدام از کرامات و بزرگواری های مرحوم خوند و هی از همه -مخصوصا پسر بزرگ مرحوم- تشکر کرد و یه شعر هم به قول خودش از مرحوم حافظ خوند و ... تموم.

جالبش اینجا بود که آخر خوندش به جای ذکر مصیبت و روضه دهه دوم محرم از امیرالمونین علیه السلام خوند (اون هم شعری که معمولا باید تو مولودی خوند).

دست آخر هم پسر جناب مرحوم رفت بالای سن و شعری رو که در رثای پدر سروده بود خوند و از حضار مخصوصا آقای فلانی به خاطر دسته گلش که از همه قشنگ تر بود تشکر کرد. یه کم بعد هم خلق الله عزادار رو دعوت کرد که هجوم ببرن برای صرف شام...

راستی یادم رفت بگم که موقع ورود به چلوکبابی- ببخشید، سالن ختم!- یه عده آدم عزادار عین مادر مرده ها، وایساده بودن جلوی راه پله...

اون دوستی که ما رو کشونده بود اونجا می گفت به اینا تسلیت نگی! اینا کارگرای اینجان...

***

خدا همه مونو رحمت کنه...

 

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 9 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها
ای خوشا دل های دور از دسترس! (قیصر امین پور) 
من تو رو با هیچ کس و هیچ چیز تو دنیا عوض نمی کنم!

 

 

 

 

 

تو عوض شدی...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 8 بهمن1386 | موضوع: پریشان گویی ها
شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است (قیصر امین پور) 
دو سه روزه هرچی زنگ می زنم به موبایل پیام ابراهیم پور، خاموشه.

می خوام ازش به خاطر برنامه ای که برای آقای مجتهدی ساخت تشکر کنم.

به نظرم خیلی قشنگ بود. دل سنگ منم لرزوند...

اون صحنه ای که از آقا پرسید دلت برای طلبه ها تنگ نشده، همش جلوی چشمه.

آقا مجتهدی گفت نه! من دیگه از همه چی دل بریدم...

***

دستت درد نکنه، پیام ابراهیم پور.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 1 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها