تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
دیشب برای اولین بار/دیدم که نام کوچکم دیگر/چندان بزرگ وهیبت آورنیست(قیصرامین پور) 
فکر می کنم ما ایرانیا دچار توهم "خود کم بزرگ بینی مزمن" شدیم و مدام داریم می دویم تا راه علاجی پیدا کنیم و این درد بی درمونمون رو دوا کنیم.

به عبارت دیگه همش دنبال اینیم که خودمونو نشون بدیم و لااقل به خودمون بفهمونیم که هستیم. کوچیک که نیستیم هیچ، اتفاقا خیلی هم بزرگیم...

از اون مسابقه خودنمایی "قویترین مردان" گرفته تا انواع وبلاگایی که با یه گردش کوچیک تو این دنیای مجازی می شه فهمید که نویسنده اش هیچی نداره بگه جز عرض اندام و ابراز وجود. نمونه بارزشو دارین می خونین...

انگار یکی اومده پا رو خرخره ما گذاشته تا درباره همه چی اظهار نظر کنیم.

چند وقت پیش تو یه جمعی نشسته بودم. یه بابایی کنارم بود و داشت با این و اون حرف می زد. منم بیکار، برای این که بهش بر نخوره به حرفاش گوش می کردم. این بنده خدا از بحث اقتصاد و بازار شروع کرد تا رسید به سیاست و انرژی هسته ای و... گذشت تا حدود دو ساعت بعد که دیدم هنوز داره ادامه می ده و حرفاش رسیده به نوع فلزی که توی ماهواره امید استفاده می شه. البته برای تمام این موارد هم نظر کارشناسی می داد.

یکی نیست بیاد بهمون بگه بابا جون! شما فهیم و دانشمند و غیره... قبول. توی همه چی که دیگه نباید خودشیرینی کنی!

ولش کن...

خودت چطوری؟

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 29 فروردین1387 | موضوع: روزمره گی ها
ای دریغ و حسرت همیشگی! (قیصر امین پور) 
با امید و سید شهرام شکیبا نشسته بودیم تو دفتر حاجی باشی و گپ می زدیم. از زمین و زمان می گفتیم و...

حاجی باشی هم انگار سرحال بود، سه تارشو در آورد و...

رو کرد به من و معذرت خواهی کرد.

گفتم:

چه راه می زند این مطرب مقام شناس

که شیخ گوشه نشین هم به سیم آخر زد

***

از صبح تا حالا این بیت رو مخمه...

از اون آدمایی بود که تو جلسه اول احساس می کردی چند ساله می شناسیش...

***

به همین سادگی...

بود...!

یعنی تموم شد. یعنی دیگه نیست. یعنی بود...!

خدا بیامرزدش.

برای شادیش یه صلوات بفرستیم.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 26 فروردین1387 | موضوع: پریشان گویی ها
هرچه می پنداشت درمان است، عین درد شد (قیصر امین پور) 
یه مثلی هست که می گه اگه حرف نزنی کسی نمی گه لالی...

به نظرم باید اینجوری گفت که عزیز رسانه ای! اگه کار مذهبی نکنی کسی نمی گه بی دینی!

مخصوصا بزرگواران رسانه ملی!

باور کنین بعضی وقتا کار نکردنتون ثوابش بیشتره...

برادر من کار دینی نکن. تو رو به همون مقدساتی که می خوای ترویجشون کنی قسم، کار نکن برادر. برو همون کاری رو که بلدی بکن.

اصلا کی گفته همه باید مبلغ دینی باشن؟

نکن برادر... باور کن داری خراب می کنی؟

آخه این خزعبلاتی که داری به خورد خلق الله می دی رو از کجا آوردی؟

هنوز بعد سی سال باید هزینه خود شیرینی شما رو اسلام و انقلاب و دفاع مقدس و ... بده؟

***

من عمل علی غیر علم کان ما یفسد اکثر مما یصلح

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 25 فروردین1387 | موضوع: پریشان گویی ها
من / سالهای سال مردم / تا اینکه یک دم زندگی کردم (قیصر امین پور) 
این رشته های سفید

                      دروغ های جدید منند

                           بر سر و صورتم...

          این درد کمر و قلب و غیره هم.

[]

امروز برای چهاردهمین بار

                                 هجده سالگیم را جشن گرفتم...

                                 هجده ساله هم خواهم مرد.

روی سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام؛ میم. غریب

همین. یاعلی مدد.

دوشنبه ۱۹/۱/۸۷

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 19 فروردین1387 | موضوع: دل نوشته ها
ای کاش عاشقان تو می ماندند! (قیصر امین پور) 
این روزها

                              حتی "نباتی" هم

          حوصله دستان بی قرارم را ندارد.

این مرغ عشق دستی بی قفس هم

                              از آغوش دستانم

                                    می گریزد...

باورت می شود؟

                          دلم برای بازی های معصومانه اش

                                                 تنگ می شود...

همین. یاعلی مدد.

شنبه ۱۷/۱/۸۷

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 17 فروردین1387 | موضوع: دل نوشته ها
این روزها که می گذرد / شادم / که می گذرد / این روزها (قیصر امین پور) 
[] بالاخره سال ۸۶ هم تموم شد.

[] زنگ زدم به ده نمکی، بهش گفتم پریشب تو فرودگاه اهواز حمید داودآبادی رو دیدم و صحبتامون کشیده شد به اخراجیها... الان هم که داره نشونش می ده. یعنی سال ۸۶ رو با اخراجیهات تموم کردم و سال ۸۷ رو هم با اون شروع کردم... خدا به خیر بگذرونه...

[] روزای آخر سال یاد خیلیا افتادم:

محمد، داود، عبدالله، حسن، آقا مرتضی، محمد زمان، محمد زمانی،... (همه شون شهید شدن)

تو فکه چقدر به محمد زمانی خندیدیم... خوش به حالش...

[] از قبل از سال تحویل تا حالا می خوام پست جدیدمو بذارم... حالشو ندارم.

[] امسال به کمک خیلیاتون نیاز دارم، ولی نمی گم بیاین... اگه دلتون خواست خودتون بیاین...

[] الان تو دفتر تنها نشستم و افتخاری هم زده زیر آواز که:

ای ساقی ما سرمستان جامی بده جانم بستان

ز همه گریزان ناله خیزان بر تو رو کردم

ای شاهد بزم آرایم با دیده خون پالایم

همه شب به یادت باده غم در سبو کردم

[] سال ۸۷ هم شروع شد...

[] خدا خودش به خیر کنه...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 8 فروردین1387 | موضوع: روزمره گی ها