تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
می خواستم که ولوله برپا کنم ولی... (قیصر امین پور) 

آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن..

حسین پناهی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 25 خرداد1387 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
کسی، شگفت کسی، آنچنان که می دانی (قیصر امین پور) 
خمینی آخرین تجلی ذوالفقار بود، مردی که با ابروانش خیبرهای زمان را در هم می شکست، مردی که با لب هایش سماع می کرد، ابروان خمینی، ذوالفقار دوره غیبت بود. مردی که ظهور کرد تا غیبت را باور کنیم. مردی که مالک شش دانگ اشتر بود. مردی که سلمان فارسی را به همه زبان ها ترجمه کرد. مردی که با اباذر برادر بود، اما با اباسیم میانه ای نداشت. مردی که با خون، شمشیر را به زانو درآورد، مردی که با باران های موسمی نیایشش پایان خشکسالی تفسیر بود، مردی که در بازارها، تجلی می فروخت، و به خیابان های ما پرچم هدیه می داد، مردی که ما را به خودکفایی موج ها رساند. مردی که کشاورزی آخرت را رونق داد، مردی که ما را به اوایل آخرالزمان رساند. مردی که کاسه های ترک خورده نیت را از عرفان ناب کوهپایه های پرستش پر کرد و ما را به آب و هوای اهورایی عادت داد.

احمد عزیزی

یک لیوان شطح داغ - به امامت رویا

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 14 خرداد1387 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
دیروز/ما زندگی را/به بازی گرفتیم/امروز، او/ما را.../فردا؟ (قیصر امین پور) 

پارک خلوت بود.جز پیرمرد و چند پسر بچه که وسط پارک برف بازی می کردند،کسی در پارک نبود.

پیر مرد از روی نیمکت زرد رنگ به کلاغی خیره شده بود که انگار روی زمین لابه لای برف ها دنبال چیزی می گشت.

چند دقیقه ای بعد که کلاغ به بالای درخت پرواز کرد پیر مرد وسط پارک با بچه ها مشغول ساختن آدم برفی بود!

***

هوا تاریک شده بود. پیرزن با نگرانی نگاهش را از روی ساعت برداشت و از پنجره به خیابان نگاه کرد.

پیرمرد هنوز برنگشته بود.

***

پیرمرد همه میوه فروشی های اطراف پارک را سر زد، اما هیچ کدام هویج نداشتند.

با دلخوری به سمت خانه راه افتاد. ناراحت بود.آدم برفی اش دماغ نداشت.

زینب توقع همدانی - سایت لوح

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
چنان گرم هذیان عشقم که آتش / به جای عرق از تبم می تراود (قیصر امین پور) 

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو، بريده ام ولي بيا

چه گيج حرف مي زنم، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

تو را نفس كشيدم و به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

تو با مني و بي توام ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن، سكوت حرف آخره

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

عبد الجبار کاکایی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 7 اردیبهشت1387 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
غزل چقدر نگاه جدید یادم داد 

چند وقت بود که می خواستم از وبلاگ واران، چند تا شعر بذارم. خوب حالا گذاشتم.

 

***

چقدر تجربه های جدید یادم داد

غزل، که این همه شعر سپید یادم داد

گرفت دست مرا و به آسمان ها برد

و مهربانی و عشق و امید یادم داد

چقدر حافظ و سعدی چقدر مولانا

غزل چقدر نگاه جدید یادم داد

خدا گواه ، من از عشق بی خبر بودم

سر کلاس غزل بوسعید یادم داد

رموز حیرت و اسرار عشق بازی را

به یک اشاره شبی بایزید یادم داد

خلاصه اینکه من از شعر بی خبر بودم

خدا که چشم تو را آفرید یادم داد

 

***

چقدر کوچه بن بست هست توی سرم

کسی که باز نبرده ست دست توی سرم

صدای یک نعره یک شعر مست توی سرم

سکوت ثانیه ها را شکست توی سرم

خدای من چقدر فکر پست توی سرم

هنوز هم که هنوز است هست توی سرم

غزل سرود خودش را و جست توی سرم

و رشته رشته اش از هم گسست توی سرم

 

***

بعد از سلام عرض شود خدمت شما

ما نیز آدمیم بلا نسبت شما

بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم

یک عمر داده است دلم زحمت شما

باور کنید باز همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

اما! هنوز هم که هنوز است به دلم

سر می زند زنی به قد و قامت شما

انگار سالهاست که کوچیده ای و ما

بر دوش می کشیم غم غربت شما

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

بانو خدا زیاد کند عزت شما

 

جلیل صفر بیگی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 2 مهر1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد 
با این همه... عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی درمان!

سید علی صالحی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 25 شهریور1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
ای مردمان بگویید آرام جان من کو...؟ 
در نظربازي ما بي‌خبران حيرانند

من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي

عشق داند که در اين دايره سرگردانند

جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست

ماه و خورشيد همين آينه مي‌گردانند

عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا

ما همه بنده و اين قوم خداوندانند

مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم

آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند

وصل خورشيد به شبپره اعمي نرسد

که در آن آينه صاحب نظران حيرانند

لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ

عشقبازان چنين مستحق هجرانند

مگرم چشم سياه تو بياموزد کار

ور نه مستوري و مستي همه کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوي تو باد

عقل و جان گوهر هستي به نثار افشانند

زاهد ار رندي حافظ نکند فهم چه شد

ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان

بعد از اين خرقه صوفي به گرو نستانند

حافظ

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 24 تیر1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
هواخواه توام جانا و می​دانم که می​دانی... 
گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با ديده گريان بروم

تا زنم آب در ميکده يک بار دگر

معرفت نيست در اين قوم خدا را سببي

تا برم گوهر خود را به خريدار دگر

يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت

حاش لله که روم من ز پي يار دگر

گر مساعد شودم دايره چرخ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافيت مي‌طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طره‌ي طرار دگر

راز سربسته ما بين که به دستان گفتند

هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

کندم قصد دل ريش به آزار دگر

بازگويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 25 خرداد1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
آری، همه باخت بود سرتاسر عمر / دستی که به گیسوی تو بردم، بردم 
برسان باده كه غم روي نمود اي ساقي
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا نقش دل ماست در آئينه ي جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ كبود اي ساقي
ديدي آن يار كه بستيم صد امّيد در او
چون به خون دل ما دست گشود اي ساقي
تيره شد آتش يزداني ما از دم ديو
گر چه در چشم خود انداخته دود اي ساقي
تشنه ي خون زمين است فلك، وين مه نو
كهنه داسي است كه بس كشته درود اي ساقي
منّتي نيست اگر روز و شبي بيشم داد
چه ازو كاست و برمن چه فزود اي ساقي
بس كه شستيم به خوناب جگر جامه ي جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود اي ساقي
حق به دست دل من بود كه در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
اين لب و جام پي گردش مِي ساخته اند
ورنه بي مي ز لب و جام چه سود اي ساقي
در فرو بند كه چون سايه درين خلوت غم
با كسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي
ه.ا.سایه
|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 8 خرداد1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد... 
صدايت هنوز به گوش مي رسد، از آن سوي خط آتش، وپژواك كلام تو، كه در ميانه تپه هاي ايستاده در مقابلمان جاريست.
آسمان چشم به آمدنت دوخته است، و خورشيد دلتنگ ديدار دوباره رويت. و تو مثل هميشه، آرام و صبور، در رد نگاهمان ايستاده‌اي، و اما اينبار ما، با چشم هاي خيس انتظار به تو مي نگريم.

شاید دوباره بیایی...

[]


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
گر زبان شرم دانی، هر نگاهم ناله ای است... 
به سکوتم...

به قوی ترین سلاحم احترام بگذار!

طنینش را می شنوی؟

وقتی حرف نمی زنم،

از زیبایی آن چه می گویم لذت می بری؟

باران یعنی تو برمی گردی

نزار قبانی

ترجمه یغما گلرویی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
بشوی اوراق اگر هم درس مایی / که درس عشق در دفتر نباشد 
اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام

فاشربوا من کاس خلد و اترکوا کل الطعام

اشبعوا من غیر اکل و اسمعوا من غیر اذن

و انطقوا من غیر حرف و اسکتوا تم الکلام

ایها العشاق طیبوا و اسکروا من کاسنا

و ارکبوا ظهر المعالی و ادخلوا بین الزحام

انهضوا نادی المنادی الصلا این الرجال

جاء کم نادی القیامه فی الهوی نعم القیام

اشربوا سقیا لکم ثم اطربوا غنما لکم

ان هذا یوم عید عیدوا بعد الصیام

وافقونا وافقونا فی طریق الاتحاد

انما نحن کنهر فرقوه و السلام

یا ندیمی سل سبیلا نحو عین السلسبیل

قم لنا نفتح جنانا من جنان یا غلام

مولوی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
غریب این دیار شود هر که شد آشنای تو... 

آه! ای پیامبر لبانت بیدارگر ملل وحشی احساس و ای دانشگاه باستانی خیالت، گاهواره افلاطون پرور تفکر! و ای صحیفه گونه ات تذهیب گاه آیات و پیوستگاه ابرویت، زادگاه اساطیری آرش! بگذار اعتیاد خانمان سوز نگاهت خاندان اشرافی وجودم را بر باد دهد و پهلوانان دشنه بند ابرویت خزاین گوهر بار چشم مرا غارت کنند! بگذار نسیم نگاه تو خاکستر هستیم را به دیار افسانه های کهن برد و از آن پس آرامگاه من، سینه پیران قبایل باشند!

بگذار از من تنها ترانه ای باقی بماند تا در فصل شکوفه ها و نارنج ها مونس عشاق جوان و دلدادگان سفر کرده باشم و با نام من، محبوبان به یاد روزگاران خوش آشتی و دیدار افتند و شعر غربت مرا در شب های بارانی مژگان زمزمه کنند...

کوچه عقیم

یک لیوان شطح داغ

احمد عزیزی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 18 فروردین1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم... 

مـهتـاب هم بود. هر روز هـم را می دیدیم. هر روز به بهانه ای. مهـتـاب خیلی از حیاط پشـتی بیــرون نمی آمد. خلقش تنگ بود. می دانستم که صبح ها مـویـش را شانه می زند. دقیقا بعد از اینکه ننه سفره ی صبحانه ی ما را جمع می کرد و میرزا در می زد تا از باب جون برای آن روز کوره کسب تکلیف کند و اسکندر می رفت بیرون تا... من بهـانـه ای جور کرده بودم. هــر روز - دور از چشـم مامانی - کمـک ننه می کردم تا ظرف ها را لب حوض حیاط پشـتـی ببرد. در حین همان کمک کردن ها بود که آن آب شـار قهوه ای را توی حوض دیدم، توی حوض حیاط پشـتـی. مهـتـاب پشت پنجره اتاقش موهـایش را شانه می کرد، اما انعکاسش توی حـوض می افتاد. حکما برای همین اسم مـوهـایش را گذاشتم، آب شـار قهوه ای. شاید اگر موهایش را در حیاط می دیدم، می گفتم بید مجنون قهوه ای... خیال بد نکنی ها! عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه، حکما عاشقه، نفسش هم تبرکه... یا علی مددی!

من او

رضا امیرخانی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 15 فروردین1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم 
به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم

بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم

الا اي همنشين دل که يارانت برفت از ياد

مرا روزي مباد آن دم که بي ياد تو بنشينم

جهان پير است و بي‌بنياد از اين فرهادکش فرياد

که کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم

ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل

بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم

جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي

که سلطاني عالم را طفيل عشق مي‌بينم

اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم

صباح الخير زد بلبل کجايي ساقيا برخيز

که غوغا مي‌کند در سر خيال خواب دوشينم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين

اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم

حديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتاد

همانا بي‌غلط باشد که حافظ داد تلقينم

حافظ

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 10 فروردین1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان / مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند 
امروز داشتم افتخاری گوش می دادم. تو آلبوم نسیماش یه شعر قشنگ بود که نمی دونم مال کیه. حال  هم ندارم که بگردم و شاعرشو پیدا کنم. پس همینجوری به عنوان اولین پست سال ۸۶ می ذارمش تو وبلاگ. فکر می کنم برای من که از عید و تعطیلی و ... فراریم بد نباشه...!

باز غم غريبی، باز بي قراری

باز دل شکسته، حالی نداری

مثل يک پرنده در کنج لونه

باز کدوم فصل گُل-ُ در انتظاری

***

روزاتو بشمر، ای دل آزرده من

داغت به روی پیشونی خورده من

مثل  برگی گریزون از خشم پاییز

نیمه جون از دست غم، در پرده من

***

حالا بگو با من تو خصم خونه گیرا

باهاش می شه چطور کنار اومد دل ای دل؟

حالا چطور می شه به تو آرامشی داد؟

با وعده وقتی بهار اومد دل ای دل!

***

تا مي گم بارون، مي گی ابرا عقيمن

قطره ای تو چشمشون بارون ندارن

تا ميگم باغا سر راه نسيمن

می گزی لب که نسيما جون ندارن

***

باز مي گم طاقت بيار ای دل که بال و پر نداری

غير از اين ای همنشين تو چاره ديگر نداری

غم بايد داغون بشه، حسرت بايد پايون بگيره

منتظر شو، راهی از اين بهتر نداری

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 3 فروردین1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
ایا منازل سلمی فاین سلماک...؟ 

کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک سپور بودم.  یک نانوا. یک خیاط. دستفروش. دوره گرد. پزشک. وزیر. یک واکسی کنارِ خیابان.  کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم.  کاش اصلا نبودم. کاش نبودی. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ مهتاب! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه، کاش دستهات بودم. کاش چشمهات بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هات بودم تا نفس هات را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی!

روی ماه خداوند را ببوس

مصطفی مستور

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 27 اسفند1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
اي مجلسيان سوز دل حافظ مسکين / از شمع بپرسيد که در سوز و گداز است 
می خواستم شعر آتش در نیستان مجذوب علیشاه رو بنویسم، که ننوشتم...

***

جانا، دلم ز درد فراق تو کم نسوخت

آخر چه شد، که هيچ دلت بر دلم نسوخت؟

نزد تو نامه‌اي ننوشتم، که سوز دل

صد بار نامه در کف من با قلم نسوخت

بر من گذر نکرد شبي، کاشتياق تو

جان مرا به آتش ده گونه غم نسوخت

در روزگار حسن تو يک دل نشان که داد؟

کو لحظه لحظه خون نشد و دم بدم نسوخت؟

يک دم به نور روي تو چشمم نگه نکرد

کندر ميان آن همه باران و نم نسوخت

شمع رخ تو از نظر من نشد نهان

تا رخت عقل و خرمن صبرم به هم نسوخت

گفتي : در آتش غم خود سوختم ترا

خود آتش غم تو کرا، اي صنم، نسوخت؟

کو در جهان دلي، که نگشت از غم تو زار؟

يا سينه‌اي، کزان سر زلف به خم نسوخت؟

صد پي بر آتش ستمت سوخت اوحدي

ويدون گمان بري تو که او را ستم نسوخت

اوحدی مراغه ای

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 11 اسفند1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
دوش مي‌سوختم از اين آتش / آه اگر امشبم بود چون دوش 
جانا دلم ببردي و جانم بسوختي

گفتم بنالم از تو، زبانم بسوختي

اول به وصل خويش بسي وعده داديم

وآخر چو شمع، در غم آنم بسوختي

چون شمع نيم کشته و آورده جان به لب

در انتظار وصل چنانم بسوختي

کس نيست کز خروش منش نيست آگهي

آگاه نيستي که چه سانم بسوختي

جانم بسوخت، بر من مسکين دلت نسوخت

آخر دلت نسوخت که جانم بسوختي

تا پادشا گشتي بر ديده و دلم

اينم به باد دادي و آنم بسوختي

گفتم که از غمان تو آهي برآورم

آن آه در درون دهانم بسوختي

گفتي که با تو سازم و پيدا شوم تو را

پيدا نيامدي و نهانم بسوختي

يکدم بساز با دل عطار و بيش ازين

آتش مزن که عقل و روانم بسوختي

عطار

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 8 اسفند1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت / چهره خندان شمع آفت پروانه شد 
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنايي نه غريب است که دلسوز من است

چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت

چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي

که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت

حافظ

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 7 اسفند1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت 
شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز، باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود

چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای

که ناگه بکشتش پری چهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر

همین بود پایان عشق، ای پسر

ره این است اگر خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست

قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض

چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدائی ندارد ز مقصود چنگ

و گر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار

و گر می‌روی تن به طوفان سپار

سعدی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 5 اسفند1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید... 
گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان

ما که هستیم در این دایره ی سرگردان

دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید

چه بگوییم به این ساقی ساغرگردان؟

این دعایی ست که رندی به من آموخته است

بار ما را نه بیفزا! نه سبک تر گردان!

غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است

تا شکوفا نشده ، بشکن و پرپر گردان

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟

مرگ حق است.. به من حق مرا برگردان!

فاضل نظری

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 30 بهمن1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
نه کفرم ماند و نه ایمان، کجایی...؟ 
...

[]

بی خبر یک شب از این همهمه بر می گردم

فصل کوچ است، به سوی رمه بر می گردم

و خداحافظی از صحن حرم خواهم کرد

زحمتی هست به دوش همه، کم خواهم کرد

کوچه از چارق پر پینه تهی خواهد شد

کودک از وحشت دیرینه تهی خواهد شد

یادگار سفرم آنچه به جا خواهد ماند،

یک، دو، بیتی است که در یاد شما خواهد ماند

[]

از برادر گله، بگذار فراموش کنم

صحبت از فاصله، بگذار فراموش کنم

یاد من باشد از این باغ اناری چیدم

و گل از دامن رنگین بهاری چیدم

یاد من باشد از این کوچه دری وا می شد

صبح لبخندی از این پنجره پیدا می شد

یاد من باشد از آن روز، از آن جاده سرد

و صدایی که چنین گفت: «برادر برگرد...»

یاد من باشد و باشد، گله دیگر  نکنم

با برادر سخن از فاصله دیگر نکنم

[]

...

محمد کاظم کاظمی

دیشب از گلزار شهدا که برگشتم، یه طرحی به ذهنم رسید که نمی دونم چقدر می شه انجامش داد؟

دعام کن از پسش بر بیام.

اگه بشه، خوب می شه... به نظرم طرح بدی نیست.

حیف...!

...

کجایی؟

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 20 بهمن1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
دارد به ذوق تا نفس آخرين مرا / زخمي که بر من از نگه اولين زده 
برای آخرین بار خدا کنه بباره
تو این شب کویری
یه قطره از ستاره

همیشه بودی و من، تو رو ندیدم انگار
بگو، بگو که هستی، برای آخرین بار

وقتی دوری، تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو، می ترسه تاریکه

چه لحظه ها که بی تو
یکی یکی گذشتن
عمرمو بردن امّا یه لحظه بر نگشتن

تو چشم من نگاه کن
منو به گریه نسپار
حالا که با تو هستم
برای اوّلین بار

افشین یداللهی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 17 بهمن1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
ناد علیا مظهر العجائب 
حیدر کرار نیم، خانه نشینم ولی

جان به فدای جگر سوخته ات یا علی

دستای پینه بسته علی به همراه منه

خونه نشینی علی، آتیش به جونم می زنه

تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علیه

قافیه تنگ دلم، از دل تنگ علیه

تو کوچه های غربتم نشونی از مولا می دن

اهل محل سلاممو جواب سر بالا می دن

مرحوم آغاسی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 22 دی1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
کتبت قصه شوقی و مد معی باکی 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نه قوتی که توانم کناره جستن از او

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

نه دست صبر که در آستین عقل برم

نه پای عقل که در دامن قرار کشم

ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست

جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم

چو می​توان به صبوری کشید جور عدو

چرا صبور نباشم که جور یار کشم

شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل

ضرورتست که درد سر خمار کشم

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید

کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم

***

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه​ایم اینت بلعجب

در حلقه​ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می​شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی​رویم دوان در قفای کس

آن می​برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده​اند که ما صید لاغریم

***

ما گدایان خیل سلطانیم

شهربند هوای جانانیم

بنده را نام خویشتن نبود

هر چه ما را لقب دهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایند

ره به جای دگر نمی​دانیم

چون دلارام می​زند شمشیر

سر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوای صحبت یار

زر فشانند و ما سر افشانیم

مر خداوند عقل و دانش را

عیب ما گو مکن که نادانیم

هر گلی نو که در جهان آید 

ما به عشقش هزاردستانیم

تنگ چشمان نظر به میوه کنند

ما تماشاکنان بستانیم

تو به سیمای شخص می​نگری

ما در آثار صنع حیرانیم 

هر چه گفتیم جز حکایت دوست

در همه عمر از آن پشیمانیم

سعدیا بی وجود صحبت یار

همه عالم به هیچ نستانیم

ترک جان عزیز بتوان گفت

ترک یار عزیز نتوانیم

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 13 دی1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است... 
آه از نگاه چشم سیاهت که گاه گاه

قلب مرا به قلب تو پیوند می زند

گاهی نمی توان به دوصد شعر ناب گفت

حرفی که یک ترانه لبخند می زند

***

اگه گفتی این شعر مال کیه؟

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 28 آذر1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می شناسم... 
اي مردمان بگوييد آرام جان من کو

راحت‌فزاي هرکس محنت‌رسان من کو

نامش همي نيارم بردن به پيش هرکس

گه گه به ناز گويم سرو روان من کو

در بوستان شادي هرکس به چيدن گل

آن گل که نشکفيدست در بوستان من کو

...

انوری

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 21 آذر1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
آتشی بودم، برجا ماندم... 
اینم قسمت دوم شعری که علیرضای بندری -اون موقع که هیجده سالش بوده- گفته:

فقط سکوت نفس گیر جاده مانده و من

دلی شکسته و پایی پیاده مانده و من

فقط سکوت نفس گیر جاده است چرا؟

کسی به بدرقه من نیامده است چرا؟

به دست و پای دلم بوسه های بند، ببین

به من اجازه ماندن نمی دهند، ببین

نداده اند مجالی که بند پاره کنم

و فرصتی که در آن شاید استخاره کنم

نشد، ببخش، نشد با شما وداع کنم

به من اجازه ندادند تا وداع کنم

دلم برای خودم تنگ نیست، اما تو

نخواستند خداحافظی کنم با تو

من و تو همسفر جاده ایم، دورادور

همیشه دست تکان داده ایم، دورادور

دلم گرفت، بیا با پرنده ها برویم

دلم گواهی بد می دهد، بیا برویم

و دور ماندن از اینجا، دلم نمی خواهد

قبول، می روم اما دلم نمی خواهد

***

چقدر خوب شد اینبار ساده حرف زدی

از آب و آینه، از شعر و جاده حرف زدی

اشاره های تو را، بی اجازه می فهمم

چه حرف های قشنگی است، تازه می فهمم

حضور گرم تو در حد پیش بینی نیست

و حرف های تو این روزها زمینی نیست

به معجزات کتاب الحکیم می مانی

و مبهمی به الف، لام، میم می مانی

برای شعر، برای سرودن آمده ای

فقط برای سپیدار بودن آمده ای

***

دلم گرفت بیا با پرنده ها برویم

دلم گواهی بد می دهد بیا برویم

و ماندن عین گناهست، می شود برگشت

هنوز نیمه راهست، می شود برگشت

***

محک زدم همه مردمان اینجا را

و می شناسم از این دست آدمک ها را

سیه دلند، صدای تو را نمی فهمند

و التماس دعای تو را نمی فهمند

اگر برای تو از من نشانه می ماند

فقط همین غزل عاشقانه می ماند

و دست ها که تبر می شدند، یادت هست؟

و بی ملاحظه تر می شدند، یادت هست؟

همین که حرف گل سرخ پیش می آمد

همیشه طور دگر می شدند، یادت هست؟

برای کشتن حتی بنفشه ای کوچک

تمام شهر خبر می شدند، یادت هست؟

هنوز فاجعه اعتماد شیشه به سنگ

و دست ها که تبر می شدند، یادت هست؟

دلم گرفت، بیا با پرنده ها...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 13 آذر1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
از کتاب من، همين شيرازه بر جا مانده است 
کسی که آینه ها را فریب داد منم

به روی صورت خود صورتک نهاد منم

هزار سال برای تو اهرمن بودم

سیه دلی که تو را می فریفت، من بودم

همیشه از افقی بی فروغ می گفتم

بس است هر چه شنیدی، دروغ می گفتم

سفر به شهر شقایق، دروغ بود دروغ

حکایت دل عاشق، دروغ بود دروغ

ببخش، با دل رویایی تو بد کردم

تمام خاطره های تو را لگد کردم

به سادگی تو، نیرنگ می دهد پاسخ

سلام پنجره را سنگ می دهد پاسخ

بهار لحظه پیوند را نفهمیدیم

و ما قداست لبخند را نفهمیدیم

به پاکدامنی برگ سیب شک کردیم

به بی ریایی دستی نجیب شک کردیم

چه بی غمانه نشستیم و چیزها گفتیم

به قاصدک به گل سرخ، ناسزا گفتیم

شنیده ام که فقط در بهار می آید

و روی اسب سفیدی سوار می آید

بهار هم برود، پشت شیشه می مانم

همیشه، منتظر آن همیشه می مانم

بنفشه های جنون در بغل، بیا ای دوست

و یا به وسوسه این غزل، بیا ای دوست

چه انتظار بدی بود، سر نمی آمد

نشسته بودم و خورشید، در نمی آمد

کسی که منتظرش مانده بودم آن همه سال

چقدر فاجعه می شد، اگر نمی آمد

درست، نقشه یک عمر با تو بودن من

قشنگ بود، ولی جور در نمی آمد

به آفتاب قسم می خورم که می آید

به من امید نمی داد، اگر نمی آمد

رسیده بودم کم کم به آخر قصه

اگر که حوصله ات زود سر نمی آمد

قرار بود که تا آخر غزل برویم

زرنگ بود، از این بیشتر نمی آمد

دلم گرفت بیا با پرنده ها برویم

دلم گواهی بد می دهد، بیا برویم

و ماندن عین گناه است، می شود برگشت

هنوز نیمه راه است، می شود برگشت

علیرضا بندری

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 12 آذر1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت... 

آسمون بغضشو خالي مي كنه

آدمو حالي به حالي مي كنه

كوچه‌ها، رنگ زمستون مي گيرن

شيشه‌ها، بخار و بارون مي گيرن

آدما چتراشونو وامي كنن

گريه ابرو تماشا مي كنن

نمي خوان مثل درختا تر بشن

از دل قطره‌ها با خبر بشن

نمي خوان بي‌هوا، خيس آب بشن

زير بارون بمونن، خراب بشن

اما تو، چترتو بستي، كبوتر

زير بارونا نشستي، كبوتر

رفتي و سنگا شكستن بالتو

اومدي، هيچكي نپرسيد حالتو

بعضيا دشمناي خوني شدن

بعضيا غول بيابوني شدن

بعضيا مي گن كه بارون كدومه

بوي نم، شرشر ناودون كدومه

ديدي آسمون خراب شد سر ما

غصه شد وصله بال و پر ما

حالا تو، سايه نشيني مثل من

خواباي ابري مي بيني مثل من

چقدر اينجا مي خوري خون جگر

كبوتر عصاتو بنداز و بپر

عبدالجبار کاکایی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 10 آذر1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
سخن غير مگو با من معشوقه پرست 
در همه دير مغان نيست چو من شيدايی
خرقه جايی گرو باده و دفتر جايی
دل که آيينه شاهيست غباری دارد
از خدا می‌طلبم صحبت روشن رايی
کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرايی
نرگس ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابينايی
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروايی
جوی‌ها بسته‌ام از ديده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالايی
کشتی باده بياور که مرا بی رخ دوست
گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايی
سخن غير مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می‌ام نيست به کس پروايی
اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در ميکده‌ای با دف و نی ترسايی
گر مسلمانی از اين است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردايی

حضرت لسان الغیب

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 16 آبان1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
عمر...! 
شب چو در بستم و مست از مي نابش كردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدي آن ترك ختا دشمن جان بود مرا
گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم
آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم
دل كه خونابه غم بود و جگر گوشه درد
بر سر آتش جور تو كبابش كردم
زندگي كردن من مردن تدريجي بود
آن چه جان كند تنم عمر خطابش كردم

فرخی یزدی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 15 آبان1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
ما در این دنیا همه بازیگریم! 

عباس:    حاجی من از این کارتون راضی نیستم. من از اسلحه کشیدن رو این جماعت راضی نیستم. چرا آخر قصه رو می‌خوای اینجا خرابش کنی؟

کاظم:     من همچین برنامه‌ای  نداشتم. به خدا اومده بودم مثل یه همشهری حرف بزنم. این حداقل سهمیه که اونا باید بدن.

عباس:    من این سهم رو نمی‌خوام. من با خدا معامله کردم نه با اینا. ولشون کن برن. تو رو به جان حاجی بذار برن!

کاظم:     تو بارها به من گفتی حاجی. تو که خوب می‌دونی من مکه نرفتم.

عباس جا می‌خورد. لحظه‌ای می‌ماند و ناگهان می‌گوید.

عباس:    بچه خیبری‌ها همه حاجی‌ان!

کاظم:     خب دلاور. هنوزم قبول داری که بچه خیبری‌ام.

 

«»«»«»

 

جوان به سمت بقیه برمی‌گردد. دو نفر وارد می‌شوند کاظم رو به روی آنها با حالت آماده موضع دارد. مرد 1 به محض دیدن کاظم جا می‌خورد.

                        مرد1:    (رو به مرد2) حاجی. این حاجیه. حاج کاظم.

مرد2 اعتنایی نمی‌کند. سخت و عبوس و خیره است. کاظم مرد1 را می‌شناسد. لبخندی محو بر صورتش می‌دود. مرد1 با اشتیاق به سمت کاظم می‌آید. کاظم عقب می‌کشد.

کاظم:     صبر کن احمد! (احمد می‌ایستد) باید بگردمت.

احمد رو ترش می‌کند.

                        احمد:     دست شما درد نکنه.

کاظم:     من شرمنده‌ام. (پیش می‌آید) دست بالا باشه. احمد جان باید بگم، اگه یه حرکت ناقص بکنی، انگشتم رو ماشه می‌لرزه.

احمد:     حتما تیر مشقیه نه؟

کاظم:     نه دیگه. اینا همه‌اش جنگیه. می‌دونی که ژ-3 چقدر نامرده.

احمد رو به مرد2 می‌گوید.

احمد:     این حاجی مربی ما بود. حاج کاظم.

 

«»«»«»

 

کاظم بر می‌خیزد و به سمت در نزدیک می‌شود. با احتیاط گوشه‌ای  می‌ایستد که در دید نباشد. نرگس او را می‌بیند.

کاظم:     سلام نرگس خانم.

نرگس:    اینطوری برادری می‌کنید؟

عباس:    نرگس درست حرف بزن!

نرگس:    اینطوری تو جنگ نیروهاتو حفظ می‌کردی؟

عباس:    تو گفتی می‌خوای پیغام زنشو بدی.

نرگس:    آقا کاظم، راستشو بگید این سفر مقصدی هم داره؟

کاظم:     انشاءالله.

نرگس:    آخه من چطوری باور کنم، اینهمه پلیس و مسلسل و...

کاظم:     شما توکل کنید.

نرگس:    منم می‌خوام اینجا باشم، اگه برگردم خونه می‌میرم.

عباس:    اینجا جای تو نیست.

نرگس ناگهان عصبانی می‌شود.

نرگس:    من با حاجی صحبت می‌کنم مگه نه اینکه افسار تو دست حاجیه؟

عباس:    نرگس!

کاظم:     به خدای لاشریک قسم، عباس مختاره همین الان بره. من هیچ غمی به دل نمی‌گیرم. من وظیفه‌ام اینه که از عباس دفاع کنم.

نرگس:    وظیفه، تکلیف. (اشاره به بیرون) اونام که دارن همینو می‌گن. پس کی داره درست می‌گه؟ تو این معرکه عباس گوشت قربونیه.

عباس:    نرگس به خدا نمی‌بخشمت اگه یکبار دیگه اینطوری با حاجی حرف بزنی.

نرگس:    آخه منم سهمی دارم یا نه؟ منم همسرتم!

عباس:    تو حاجی رو نمی‌شناسی.

 

«»«»«»

 

بسم رب الشهداء

بنده، کاظم روحی شهادت می‌دهم به حقانیت شیعه. شهادت می‌دهم به خون‌های ریخته در جنگ. شهادت می‌دهم به چشمان گریان خانواده‌های اسیر. شهادت می‌دهم به حقانیت انقلاب و شهادت می‌دهم به حقانیت جمهوری اسلامی. هر کس در این نظام وظیفه و تکلیفی بر گردن دارد و من نیز تکلیفی به گردن داشتم. من هیچ اعتراض و شکایتی نسبت به اشخاصی که ممکن است چند لحظه دیگر و شاید ساعتی دیگر مرا مورد هدف قرار دهند، ندارم. آنها به وظیفه خود عمل می‌کنند و من نیز چنین کردم.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 3 آبان1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
کجایی؟ 

کتبت قصه شوقی و مد معی باکی

بيا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی

بسا که گفته‌ام از شوق با دو ديده خود

ايا منازل سلمی فاين سلماک

عجيب واقعه‌ای و غريب حادثه‌ای

انا اصطبرت قتيلا و قاتلی شاکی

که را رسد که کند عيب دامن پاکت

که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل

چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی

صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز

و هات شمسة کرم مطيب زاکی

دع التکاسل تغنم فقد جری مثل

که زاد راهروان چستی است و چالاکی

اثر نماند ز من بی شمايلت آری

اری مآثر محيای من محياک

ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند

که همچو صنع خدايی ورای ادراکی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 2 آبان1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
فریاد 

پارسال توی خیابان انقلاب روح الله رجایی رو دیدم و با هم گشتی در کتابفوشی ها زدیم. چند تا از کتاب های رسول یونان و اخوان ثالث خریدم. اینهم یادگاری از همون کتاب ها:

خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز.

هر طرف می سوزد این آتش،

پرده ها و فرشها را، تارشان با پود.

من به هر سو می دوم گریان،

در لهیب آتش پر دود.

 

وز میان خنده هایم، تلخ،

و خروش گریه ام، ناشاد،

از درون خسته سوزان،

می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

 

خانه ام آتش گرفته ست، آتشی بیرحم.

همچنان می سوزد این آتش،

نقشهایی را که من بستم به خون دل،

بر سر و چشم در و دیوار،

در شب رسوای بی ساحل.

 

وای بر من، می سوزد و سوزد

غنچه هایی را که پروردم به دشواری،

در دهان گود گلدانها،

روزهای سخت بیماری.

 

از فراز بامهاشان، شاد،

دشمنانم خنده های فتحشان بر لب،

بر من آتش به جان ناظر.

در پناه این مشبک شب.

من به هرسو می دوم، گریان از این بیداد.

می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

 

وای بر من، همچنان می سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان،

وآنچه دارد منظر و ایوان.

من به دستان پر از تاول

این طرف را می کنم خاموش،

وز لهیب آن روم از هوش،

زآن دگر سو شعله بر خیزد، به گردش دود.

تا سحرگاهان، که می داند، که بود من شود نابود.

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر،

وای، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب،

مهربان همسایگانم از پی امداد؟

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.

می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

مهدی اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 24 مرداد1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه
معرفی نامه 
نام من عشق است، آیا می شناسیدم؟

زخمی ام - زخمی سراپا، می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته هستم خسته، آیا می شناسیدم؟

راه ششصد ساله ای از دفتر "حافظ"

تا غزل های شما! ها، می شناسیدم؟

اینزمانم گرچه ابر تیره پوشیده است

من همان خورشیدم اما، می شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می شناسیدم؟

می شناسد چشم هایم، چهره هاتان را

همچنانیکه شماها می شناسیدم

[]

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می شناسیدم!

من، همان دریایتان، ای رهروان عشق!

رودهای رو به دریا! می شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود

عشق "قیس" و حسن "لیلا" می شناسیدم

در کف "فرهاد" تیشه من نهادم، من!

من بریدم، "بیستون" را، می شناسیدم

مسخ کرده چهره ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتا، می شناسیدم

[]

من همانم، مهربان سال های دور

رفته ام از یادتان؟ یا می شناسیدم؟

زنده یاد حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 15 مرداد1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه