تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
دیروز/ما زندگی را/به بازی گرفتیم/امروز، او/ما را.../فردا؟ (قیصر امین پور) 

پارک خلوت بود.جز پیرمرد و چند پسر بچه که وسط پارک برف بازی می کردند،کسی در پارک نبود.

پیر مرد از روی نیمکت زرد رنگ به کلاغی خیره شده بود که انگار روی زمین لابه لای برف ها دنبال چیزی می گشت.

چند دقیقه ای بعد که کلاغ به بالای درخت پرواز کرد پیر مرد وسط پارک با بچه ها مشغول ساختن آدم برفی بود!

***

هوا تاریک شده بود. پیرزن با نگرانی نگاهش را از روی ساعت برداشت و از پنجره به خیابان نگاه کرد.

پیرمرد هنوز برنگشته بود.

***

پیرمرد همه میوه فروشی های اطراف پارک را سر زد، اما هیچ کدام هویج نداشتند.

با دلخوری به سمت خانه راه افتاد. ناراحت بود.آدم برفی اش دماغ نداشت.

زینب توقع همدانی - سایت لوح

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه