<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>كوچه پشتی</title>
<link>http://m-gharib.blogfa.com/</link>
<description>زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Jul 2008 15:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر (قیصر امین پور)</title>
<link>http://m-gharib.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>سر پست قبلی خیلی حال و حوصله نوشتن نداشتم. به همین خاطر یه ذره دیگه درباره اش مینویسم. می نویسم که ماها کلا بی انصافیم و بی معرفت... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماها دوست داریم همه رو از بالا نگاه کنیم. وقتی هم که می خوایم درباره یه چیزی یا یه کسی انتقاد داریم، اول خودمونو از بقیه جدا می کنیم و بعد هم از بالا حکم صادر می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت می خوایم یه چیزیو نقد کنیم یا می ریم سراغ بزرگترین نمونه موجودش که قاعدتا ربطی به ماها پیدا نمی کنه، یا می ریم سراغ کلی گویی و آسمون ریسمون به هم بافتن، یا اونجاهایی یادمون میاد که به ضررمون بوده، یا این که اصلا از بیخ و بن درش میاریم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;انصاف&quot; هم همینطوره. وقتی نوشتم که &quot;کاش بتونیم یه ذره انصاف داشته باشیم&quot;، کامنتایی که برام گذاشتین جالب بود. از اون کامنت خصوصی دوست عزیزی که نوشته بود &quot;شما و حرف از انصاف!&quot; گرفته تا کامنت رضای اسدزاده عزیز که نوشته بود &quot;شاید عصر انصاف با تعاریف سنتی و نوستالوژیک در ذهن ما تمام شده باشد. ما در جهان قراردادهای معین با مدل آزمون و خطا زندگی می کنیم. بیا یاد بگیریم فضای زندگی مان را با جهانی که در آن زندگی میکنیم تطبیق بدهیم. باید تعریف های جدیدی پیدا کنیم . مشکل ما نگاه های گذشته گراست که من و تو و دوستان همه به آن گرفتاریم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا اگه بخوایم درست به این قضیه نگاه کنیم، به اینجا نمی رسیم که خیلی بی انصافیم؟ بی انصافی بدجور یقه مونو گرفته. ما هم با خیال راحت خودمونو سپردیم دستشو عین خیالمونم نیست. کلا تو وادی بی انصافی سیر می کنیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون اول گفتم که ماها خوشمون میاد همه چیو از بالا ببینیم. سریع می ریم سراغ بقیه که ببینیم کجاها انصاف دارن و داشتن و کجاها نه! اصلا هم اهل این نیستیم که ببینیم خودمون چند مرده حلاجیم! برامون خیلی راحته که از بقیه حرف بزنیم تا خودمون. اصلا توی همه کارامون همینجوریم. سریع توپمونو میندازیم توی زمین بقیه و بعد شروع می کنیم به داد و هوار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه حساب سرانگشتی می خواد که ببینیم توی کجای زندگی حد انصافو نگه می داریم توی کجاش نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی کار و بارمون که تکلیف معلومه. تا جایی که می تونیم از زیر کار در می ریم و بارمونو می ذاریم روی دوش بقیه و اسمشم می ذاریم زرنگی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه یه کسی به جایی رسید و دستش یه دهنش رسید اول از همه اونایی که بیشتر بهش نزدیکن براش حرف در میارن. اگه طرف نتونست کاری کنه و از پس کارش بر بیاد هم یه جور دیگه می کوبیمش به دیوار و می گیم از اولشم معلوم بود این کاره نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی رفاقتامون، توی دوستیامون، توی ابراز محبتمون، توی عشق و عاشقیمونم همینطوریم. کافیه دل ما برای یه کسی بتپه، تنگ بشه، یا اصلا دچارش بشه. دیگه هیچی طرف باید ما رو بذاره رو سرش حلوا حلوا کنه اگرم نکرد یا دل ما دیگه براش تنگ نشد یا هر چیز دیگه ای، طرف کلاش و قالتاق و بی احساس و هزار تا چیز دیگه می شه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی نگاه سیاسیمون که اوضاع افتضاح تر از این حرفاست. چه اونایی که دستی توی سیاست دارن چه اونایی که خودشونو برای کسایی که دستشون توی آتیش سیاسته، خفه می کنن. اینجا دیگه انصاف کلا تعطیله...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه کاریو اگه خاتمی می کرد بد بود ولی اگه همون کارو احمدی نژاد بکنه خوبه، یا همون کاریو که احمدی نژاد می کنه و بده رو اگه هاشمی می کرد خوب بود. و البته بر عکسش هم صادقه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بی انصافیو توی کسب و کارمون، توی معلمیمون، توی شاگردیمون، توی مسافر کشیمون، توی مسافر بودنمون، توی اخلاق پیاده و سواره بودنمون، توی رفتار شهروندیمون، توی همه چی می شه دید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;[]&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انصاف یعنی گرفتن و دادن حق. یعنی این که حق دیگرانو به رسمیت بشناسیم. توی روایاتی که می شه درباره انصاف پیدا کرد این نکته خیلی جالبه که اینطوری از انصاف صحبت شده: انصف من نفسک. یعنی از خودت &quot;حق کِشی&quot; کن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ثلاثة لا تطيقها هذه الأمة : المواساة للأخ في ماله ، وإنصاف الناس من نفسه ، وذكر الله على كل حال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه چیز هست که این مردم طاقتشو ندارن: شریک کردن برادرشون توی مالشون، گرفتن حق مردم از خودشون (انصاف) و یاد خدا در همه حال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حضرت امیرالمومنین علیه السلام نامه ای به مالک اشتر نوشتن و یه جاش به این نکته اشاره کردن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;أنصف الله وأنصف الناس من نفسك ومن خاصة أهلك ومن لك فيه هوى من رعيتك ، فإنك إلا تفعل تظلم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی مسایلی که به خدا و مردم مربوط می شه، انصافو رعایت کن و حقشونو از خودت و خونوادت و نزدیکانت و کسایی که زیر دستتن و دوستشون داری بگیر (جانب حقو بگیر). اینم بدون اگه این کارو نکنی ظلم کردی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;[]&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم بگم که خودمم اصلا از این قاعده مجزا نیستم، متاسفانه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس اگه می خوای کامنت بذاری که &quot;این حرفا رو از شما شنیدن جالب است حاج آقا!!&quot;، یه چیز دیگه بنویس...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 15:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m-gharib&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>m-gharib</dc:creator>
<guid>http://m-gharib.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیچ کس به غیر ناسزا تو را / هدیه ای به رایگان نمی دهد (قیصر امین پور)</title>
<link>http://m-gharib.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>اوحدي مراغه اي می گه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسلمانان، سلامت به، چو بتوانيد، من گفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل بيچارگان از خود مرنجانيد، من گفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مال و جاه چنديني نبايد غره گرديدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ز گرد اين و آن دامن برافشانيد، من گفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درين بستان، که دل بستيد، اگرتان دسترس باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي خود درخت نيک بنشانيد، من گفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گردد حال ازين سامان که مي‌بينيد و اين آيين&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما هم حال‌ها برخود بگردانيد، من گفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي نام کسان رفتن به عيب انصاف چون باشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نخستين نامه‌ي خود را فرو خوانيد، من گفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل درماندگان خستن، خطا باشد، که هم در پي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما نيز اين چنين يک روز درمانيد، من گفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حديث اوحدي اين بود و تدبيري که مي‌داند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمامست اين قدر، باقي شما دانيد، من گفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش بتونیم یه ذره انصاف داشته باشیم. این روزا دور و ورمونو که نگاه کنیم، بی انصافی داره همه جا جولون می ده. همه مونم درگیرش شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی روابط اجتماعیمون، توی مناسبات سیاسیمون، توی عشق و محبتمون، توی دوستیامون، توی کارمون، توی بی مهریمون، توی همه چی بی انصاف شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اهالی رسانه یه جور بی انصافی می کنن، اهالی سیاست یه جور دیگه. کاسب یه جور، مشتری یه جور دیگه. دوستا یه جور انصافو زیر پا می ذارن، بقیه هم که...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا یه ذره انصاف بد نیست. یه ذره خودمونو بذاریم جای بقیه، ببینیم اگه ما جای اونا بودیم چیکار می کردیم؟ اگه توی وضعیت اونا بودیم انتظار داشتیم بقیه چه برخوردی داشته باشن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزگار بدی شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش &quot;مردی از خویش برون آید و کاری بکند&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 18:01:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m-gharib&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>m-gharib</dc:creator>
<guid>http://m-gharib.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدای تو مرا دوباره برد / به کوچه های تنگ پابرهنگی (قیصر امین پور)</title>
<link>http://m-gharib.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>امروز سید خلیل طباطبایی اس ام اس زده بود برای تبریک عید. بهش زنگ زدم و حال و احوال و... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفت آقای ستاری رفته ستاد مرکزی کمیته امداد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مهدی بیگلری ماجرای گلریزون منطقه یازده رو گفتم و بعد هم یه سر به عکسای اون برنامه زدم. بعد هم سر از عکسای قدیمیم درآوردم و برنامه های سال های دور مسجد میثم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو دیدم توی خاطرات ستاد همشهری محله و بعد منطقه یازده و جمعه و... خبرگزاری شهر شناورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی دلم تنگ شد لااقل برای خودم... مخصوصا وقتی که عکسا و فیلمای قدیمیمو دیدم... یادش به خیر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی &lt;A href=&quot;http://rasadzadeh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;رضا اسدزاده&lt;/A&gt; هم وبلاگ راه انداخته و توش داره با تموم سرعت درباره آدمای دور و ورش می نویسه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام جالب بود. تنها بازی ای که دوست داشتم توش شرکت کنم، بازی ای بود که خلق الله درباره صاحب لینکای وبلاگشون می نوشتن. اما من هیچ لینکی توی وبلاگم ندارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید یه روزی -که احتمال نزدیک بودنش زیاده- منم درباره آدمای زندگیم نوشتم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 17:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m-gharib&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>m-gharib</dc:creator>
<guid>http://m-gharib.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از خوبی تو بود / که من / بد شدم! (قیصر امین پور)</title>
<link>http://m-gharib.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اللهم ان لم اکن اهلا ان ابلغ رحمتک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرحمتک اهل ان تبلغنی وتسعنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 10:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m-gharib&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>m-gharib</dc:creator>
<guid>http://m-gharib.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر (قیصر امین پور)</title>
<link>http://m-gharib.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 13:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m-gharib&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>m-gharib</dc:creator>
<guid>http://m-gharib.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می خواستم که ولوله برپا کنم ولی... (قیصر امین پور)</title>
<link>http://m-gharib.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;آری گلم&lt;BR&gt;دلم&lt;BR&gt;حرمت نگه دار&lt;BR&gt;که این اشکها خون بهای عمر رفته من است&lt;BR&gt;سرگذشت کسی که هیچ کس نبود&lt;BR&gt;و همیشه گریه می کرد&lt;BR&gt;بی مجال اندیشه به بغض های خود&lt;BR&gt;تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!&lt;BR&gt;و به کدام مرام بمیرد&lt;BR&gt;آری گلم&lt;BR&gt;دلم&lt;BR&gt;ورق بزن مرا&lt;BR&gt;و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند&lt;BR&gt;با سلام&lt;BR&gt;و عطر آویشن..&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;حسین پناهی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 07:21:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m-gharib&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>m-gharib</dc:creator>
<guid>http://m-gharib.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زهی خیال خام! / تمام! (قیصر امین پور)</title>
<link>http://m-gharib.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کامنتی برای حضرت &lt;A href=&quot;http://ghaf110.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مولود قدر&lt;/A&gt; گذاشتم که در راستای خودشیفتگی مفرطم، بدم نیومد که این پستو بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه ماها توی زندگیمون دم از مرگ می زنیم. بعضیامون ازش می ترسیم و بعضیامونم وانمود می کنیم که عین خیالمون نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما من همیشه احساس کردم که مرگ بیخ گوشم وایساده و داره صدام می کنه. البته این احساس باعث نشده که گناه نکنم و حواسم به خودم باشه و... -متاسفانه-&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی بهترین لحظاتم، توی بدترین مواقع زندگیم، حتی وقتی که حواسم جمع می شه که دارم گناه می کنم، به این فکر می کنم اگه الان بمیرم، چی می شه؟ واقعا چی می شه؟ اگه همین الان که این دکمه های کیبورد دارن از زیر انگشتام در می رن، یهو همه چی تموم شه، شاید بهتره بگم همه چی شروع شه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قبلا گفته بودم که اگه مردم حلال کنین، یه بنده خدایی کامنت گذاشته بود که حلالت نمی کنم، این دنیا تو بازی کردی، اون دنیا نوبت منه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قبول! حتی شمایی که داری اینا رو می خونی می تونی بابت هجویاتم ازم شاکی باشی و بگی وقتمو هدر دادی، ازت نمی گذرم. اما این حقو به منم بده که از خودم دفاع کنم. لا اقل یه ذره منصفانه نگاه کن. ببین من توی این هدر دادن وقتت چقدر مقصرم، خودت چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولش کن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان دارم واقعا به این فکر می کنم که اگه تموم شد، چیکار کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکر کنین یه بازی وبلاگیه، همه تونم دعوتین تو این بازی. بیاین کمکم کنین بلکه لااقل توی این دنیای مجازی حلالیت بگیرم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اعتراف می کنم که توی زندگیم با خیلیا هم بازی شدم. چه از لحاظ اقتصادی، چه بازیای فرهنگی، چه روابط اجتماعی، چه دوستیای طولانی مدت و زودگذر، چه کارای اداری، چه هرجای دیگه و با هر نقش دیگه ای...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما خداییش همه اونایی که منو می شناسین، چقدر به عمد اذیتتون کردم و باهاتون بازی کردم و بازیتون دادم؟ چقدر؟ اگه کاری با هم کردیم، با هم سود بردیم و با هم ضرر، اگه دغدغه فرهنگ داشتیم با هم ساختیم و با هم خراب کردیم، اگه توی روابطم باهاتون مشکل برخوردم، بازم متقابل بوده، اگه دوستی بلد نبودم، یادمم ندادین، اگه توی کارای اداری اذیت کردم، بلد نبودم باید چیکار کنم و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خداییش، می خواستم بازیتون بدم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حرف آخرم. اگه بازیم تموم شد، آبرو داری کنین. هرچند که بی آبرو بودم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 17:00:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m-gharib&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>m-gharib</dc:creator>
<guid>http://m-gharib.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خشکی درخت / از کدام ریشه آب می خورد! (قیصر امین پور)</title>
<link>http://m-gharib.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روزگاری می رسه که برای مردم، دینداری از نگه داشتن آتیش توی دست سخت تره...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دارم به این فکر می کنم که اگه سیاست ما عین دیانت ما باشه، اگه دینمون توی همه زندگیمون جریان داشته باشه، اگه دین دار باشیم، واقعا خیلی سخت می گذره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظرم نه تنها سیاستمون عین دیانتمون نیست که هیچیمون دینی نیست. اصلا آدمای دین مداری نیستیم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته اشتباه نشه منظورم از سیاست اصلا بازیای خنده دار سیاسی و امثالهم نیست همونطور که این بی دینی رو به عموم جامعه نسبت نمی دم و برعکس معتقدم عوام دیندارترن و هرچند که ظاهر دینی ندارن اما باطنشون دین مداره. دارم خودمونو می گم. من آخوند، تو درسخونده، اون یکی که خودشو سکاندار فرهنگ و ... می بینه و امثال ماهایی که دم از دین و سیاست و فرهنگ و غیره و ذالک می زنیم. خلق الله که سفت کلاه دینشونو می چسبن تا از باد فتنه های آخر الزمان در امان باشن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون کاسبی که بسم الله می گه و کرکره مغازه شو بالا می کشه، توکلش از من که بالای منبرم دم از &quot;و من یتوکل علی الله فهو حسبه&quot; می زنم بیشتره...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولش کن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینو می خواستم بگم که سیاست ما عین دیانتمونه. یعنی همون اندازه بی سیاست و کیاستیم که بی دین و بی اخلاق!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظرم باید چندباره احادیث آخرالزمانو مرور کنیم. ببینیم توی چه مصیبتکده ای افتادیم و دست و پا می زنیم. ببینیم اهل آخر الزمان چکار می کنن و چکار باید بکنن؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 13:13:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m-gharib&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>m-gharib</dc:creator>
<guid>http://m-gharib.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کسی، شگفت کسی، آنچنان که می دانی (قیصر امین پور)</title>
<link>http://m-gharib.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خمینی آخرین تجلی ذوالفقار بود، مردی که با ابروانش خیبرهای زمان را در هم می شکست، مردی که با لب هایش سماع می کرد، ابروان خمینی، ذوالفقار دوره غیبت بود. مردی که ظهور کرد تا غیبت را باور کنیم. مردی که مالک شش دانگ اشتر بود. مردی که سلمان فارسی را به همه زبان ها ترجمه کرد. مردی که با اباذر برادر بود، اما با اباسیم میانه ای نداشت. مردی که با خون، شمشیر را به زانو درآورد، مردی که با باران های موسمی نیایشش پایان خشکسالی تفسیر بود، مردی که در بازارها، تجلی می فروخت، و به خیابان های ما پرچم هدیه می داد، مردی که ما را به خودکفایی موج ها رساند. مردی که کشاورزی آخرت را رونق داد، مردی که ما را به اوایل آخرالزمان رساند. مردی که کاسه های ترک خورده نیت را از عرفان ناب کوهپایه های پرستش پر کرد و ما را به آب و هوای اهورایی عادت داد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;احمد عزیزی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;یک لیوان شطح داغ - به امامت رویا&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 13:49:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m-gharib&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>m-gharib</dc:creator>
<guid>http://m-gharib.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اما مرا زبان غزلخوانی تو نیست / شبنم چگونه دم زند از بی کرانه ها (قیصر امین پور)</title>
<link>http://m-gharib.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرحمتک اهل ان تبلغنی و تسعنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 15:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m-gharib&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>m-gharib</dc:creator>
<guid>http://m-gharib.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
